تبليغاتX
اشک جدایی
اشک جدایی

 

 

عکس مربوط مشه به عابربانک یکی از شهر های

 

ایران که یه شهروند  جلوی آن وسایل بچه ها ،

 

مثل عروسک  میفروشد و مانع  افراد به عابربانک

 

شده ، و اینم از دولت ایران.

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 16:56 توسط اشک| |

 

کاش میدانستی!

 

 

 

 

 

نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم عزیزم...

 

 

 

کاش در کنارم بودی... کاش بودی تا دستان سردم با گرفتن

 

 

 

 دستان گرمت ، گرم گرم میشد ...

 

 

 

کاش بودی و با وجود پر مهرت به من محبت و عشق میرساندی...

 

 

 

عزیزم نمیدانی که بدجور دلم برای تو تنگ است....

 

 

 

اینک که از دلتنگی مینویسم چشمانم خیس خیس است....

 

 

 

مینویسم تا بخوانی و بیشتر درک کنی که چقدر دلم برایت تنگ

 

است...

 

 

 

مینویسم که بگویم دیگر از این انتظار تلخ خسته و دلسرد شده ام...

 

 

 

اگر میدانستی که دستهای سردم حتی طاقت نوشتن یک کلام از دوری و انتظار

 

 

 

 را هم ندارند با چشمهای گریان متنهای مرا میخواندی ....

 

 

 

اگر میدانستی شب ها خوابی ندارم و روزها از دلتنگی دیگر نایی

 

ندارم شبها از فکر من

 

 

 

 خواب نداشتی و روزها نیز با دلتنگی لحظه هایت را

 

میگذراندی....

 

 

 

نمیدانی که چقدر تو را دوست میدارم و دیوانه وار عاشق تو هستم

 

 عزیزم....

 

 

 

اگر میدانستی هوای این دل بی طاقت مرا نیز داشتی و نمیگذاشتی

 

 

 

یک لحظه هم دلتنگ تو شود..... اگر میدانستی بیشتر مرا درک

 

 میکردی

 

 

 

 و بیشتر از همیشه مرا دوست میداشتی.....

 

 

 

اما نمیدانی ، نمیدانی که دیگر صبر و طاقتم به پایان رسیده ،

 

 نمیدانی که

 

 

 

 آن همه احساسات عاشقانه در وجودم همه در حال سوختن

 

است....

 

 

 

کاش میدانستی و ای کاش قدر مرا میدانستی.....! افسوس که

 

نمیدانی !

 

 

 

دیگر بس که از بی وفاییهایت نوشته ام خسته شدم ، و انگار هر

 

چه از این

 

 

 

دل شکسته و دلتنگم بنویسم سودی ندارد....

 

 

 

چون تو آن کسی نیستی که بخوانی و درک کنی و به من امید و

 

 دلگرمی بدهی...

 

 

 

تو میخوانی ، اما درد دل مرا نمیفهمی ...

 

 

 

کاش میدانستی که این زندگی و این دنیا بدون تو عذاب است

 

 

 

 و ای کاش و کاش و کاش میدانستی بدون تو حتی یک لحظه هم

 

 

 

 زندگی به کام من شیرین نخواهد بود.!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 17:48 توسط اشک| |

من و تو یعنی عشق!

 

 

 

بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم...

 

 

 

من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی!

 

 

 

تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین....

 

 

 

تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه...

 

 

 

تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت...

 

 

 

من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان...

 

 

 

من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو....

 

 

 

تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو ....

 

 

 

تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو....

 

 

 

تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو...

 

 

 

تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم!

 

 

 

بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم....

 

 

 

تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو....

 

 

 

من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم....

 

 

 

عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست....

 

 

 

با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد...

 

 

 

وقتی در کنارمی بهترین لحظه زندگی ام است ، در کنارم که نباشی باز جایی است که

 

 

 

از تو یادی کنم آری در قلبم از تو یاد میکنم!

 

 

 

زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ،

 

 

 

نفسم فقط تو!

 

 

 

اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا

 

 

 

عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از طرف عشق تو....

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:43 توسط اشک| |

دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم

 

بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم

 

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز

 

دستهای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز

 

می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونای پاییز

 

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:22 توسط اشک| |

خوش به حال بچه ها 

 

ببین چه شیرین می خندند

 

اما بعد این روزگار بی رحم

 

با هجر و فراق و غصه

 

چنان دم خورت میکنه

 

که اصلا یادت می ره بخندی

 

یا خنده هات الکیه

 

واسه پنهون کردن غصه هات

 

یه لبخند سرد رو لبات می ماسه

 

و مثلا شادی

 

مثلا..........

 

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدی

 

می دونی هر وقت دل تنگ می شی

 

شاید یه طورایی کفر میگی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:32 توسط اشک| |

گر با غم دوريت نسازم چه كنم،


با ياد تو گر عشق نبازم چه كنم،


چون در نظر م تويي فقط مايه ناز،


گر من به تو اي دوست ننازم چه كنم.

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:21 توسط اشک| |


کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه


هاي خشک او مي کرد......


کاش در قاموص غصه ها معناي سنگين لبخند گم نمي شد....


کاش قلب هامان آنقدر خالص بود که دعاها قبل از پايين آمدن


دست ها مستجاب مي شد.....


کاش واژه صداقت آنقدر با لب ها صميمي بود که ديگر براي


بيان کردنش نيازي به شهامت نبود.......


و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد.

 

http://shaxvan.persianblog.ir/

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 10:2 توسط اشک| |

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي

 برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي

 نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي

 به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي

 به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي

تورو نمي بخشه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:3 توسط اشک| |

گل شکسته شاخه گلی شکسته تو

 دسته تو اسیرم اگه نیایی تو

 پیشم یه وقت دیدی میمیرم

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

 دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی

تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی

تو تو دفتره خاطره هام تو

 ذهن و تو آرزوهام اسم تو

هم شده فراموش اسم تو

 هم شده فراموش یادم دادی بسوزم...

دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

 قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:38 توسط اشک| |

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:40 توسط اشک| |


 

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:48 توسط اشک| |

گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

 اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

 محتاج یک نگاتم تا جون دارم

 فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی

تو نفس نفس هول می کنم وقتی صدام می کنی

 تو تو دفتره خاطره هام تو ذهن و تو آرزوهام اسم تو هم شده

فراموش اسم تو هم شده

فراموش یادم دادی بسوزم...

دارم می سوزم...

دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم

فداتم محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم وقتی نگام می کنی تو نفس

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 11:6 توسط اشک| |

فردای بدون عشق

فردای بی رحميه

فردای كه آروزها می ميرند

فردای كه بلندترين فريادها سكوت می شود

پس نااميدی اميد آينده ماست

فردای كه مرگ پشت چهره ماست

آری دوست اين عاقبت عاشقی

زندگی مردن پشت ديوارآرزوهاست.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:34 توسط اشک| |

بياامشب به من محرم شواي اشک

بیاامشب توهم باغم شوای اشک

بیا بنگر دلم تنها شده باز

بیا قلب مراهمدم شو ای اشک

من ان گلبوته خشک کویری

بيابرروی من شبنم شوای اشک

رهاکن ميل ماندن دردو چشمم

توجاری بررخ زردم شواي اشک

بيا ارام من در بيقراری

تسلی بخش من هردم شواي اشک

بیابغض سکوت سینه بشکن

به چشم خشک من شبنم شوای اشک

دلم مجروح درد غربت تو

به روی زخم دل مرهم شواي اشک

دلم ازدردهجران نالدامشب

بیادرمان بر دردم شو ای اشک

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 9:16 توسط اشک| |

بار خدايا ، آتش عشق چقدر سوزنده است و سوزنده تر از آن اينكه نتواني فرياد بر آري و بگويي سوختم

 

. آه سوختم .

 

بار خدايا  ،  آتش عشق چه بي رحمانه مرا احاطه كرده است . 

عشق حتي به من فرصت به خود آمدن را نمي دهد 

، كاش حداقل طعم وصال را چشيده بودم .

  در فراق به فراق رسيدم و حتي رنگ وصال را هم نديدم .

 

از وجودم تنها جسمي خاكي بر جاي مانده

و قلب و روانم به تاريكي برده شد .

در تهي بودنم به دنبال قلب شكسته ام مي گردم .

 سراغش را از كه بگيرم ؟ از كه ؟

 

قلب به آتش ( شراره ) برده ام را چه كسي به من باز مي گرداند ؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 15:49 توسط اشک| |

در دل هوای با تو بودن ؛در سر هوای تو را دیدن

بی تو روزهای من ؛ستوه و تنهایی؛بعد از تو پنجره غمگین است 

بی تو چه میماند ؛غوغای خاطره ها و سرود سوگ من 

بی تو خاطره هاو سراب دیدارت

بی تو سال من قرنی ؛ساعتم سالی است

شاید بعد ازمن خاطره ها میماند 

بی تو هر آوازی یاد تو و دردپاییز است

بی تو فصل پاییز است 

    و این بی تو بودن یک حقیقت تلخ است که باید بپذیرم و من از این حقیقت تلخ   

      نمی گریزم شاید می سازم وشاید می سوزم و شاید

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:27 توسط اشک| |

چقدر شيرين است با تو بودن،در آغوش تو آرام گرفتن،با بوسه اي از لبانت به اوج عشق

 رسيدن..

 زندگي ام فقط با تو زيباست،تويي که دنياي من،وجود مني..تويي که تنها دليل تپيدن قلب

 مني..

 هر لحظه که مي گذرد بيشتر به زيبايي عشقمان پي مي برم..به راستي که عشق

ما،زيباترين

 عشق دنياست..ما با هم کامل مي شويم،فقط در کنار هم معنا پيدا مي کنيم..با هم به

شيريني

 زندگي پي مي بريم،با هم زندگي مي کنيم،با هم به اوج عشق مي رسيم..تا هميشه!

 

 عزيز دلم!بودن تو بودن من است..

 

فقط مي توانم بگويم:بي نهايت تر از بي نهايت عاشقتم!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:0 توسط اشک| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ